artistun


پشت دریا شهری است

كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.

بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه ی معرفتی است.

مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند

كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.

خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.


پشت دریا شهری است...

قایقی باید ساخت ...

قایقی خواهم ساخت...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:22 توسط artistun|


و این منم

زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد میآید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط artistun|


عشق را مدفون خواهم کرد

زیر رگبار ثانیه ها

تو را پنهان خواهم کرد

در کوچه پس کوچه های این قلب شکافته

چه خوب است که شکافتن دلم این همه بی صدا بود

ای هسته های پر تلاطم، سکوت انفجار را از قلب گداخته ی من بیاموزید

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1:23 توسط artistun|



انگار قلبم سودای تپشی نو در سر دارد...

 انگار...

عشق بر در میکوبد...

استخوان هایی بی جان در تابوت می جنبند...

کودکی پای افزار بر زمین می ساید...

انگار قلبم...

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:44 توسط artistun|


تنها ایستاده­ ام بر بلندی

 نسیم بر موهایم می ­وزد بر تنم دست می­کشد

به چشم­هایم می­دود

و نمی­گذارد تا اشک از شکوه لحظه­ هایم کم کند

 خورشید غروب می­کند و تو پایین تپه ­ای

به راه رفتن­ ات نگاه می­کنم

حواست به من نیست

مرا نمی­بینی و لبخند می­زنی

و به عشق فکر می­کنی به گل­های سرخ

به عطر خوش رازقی به شعر

به واژه­ های عاشقانه

به پری قصه­ هایت که چون عروسکی زیباست

و می­توانی موهایش را شانه کنی

گونه­ هایش را ببوسی

و هروقت دلت خواست

دست و پایش را بکنی و این ور و آن ور بیندازی


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 20:57 توسط artistun|

دروغ گوی بزرگ

دروغ گوی کوچک

 دروغ گوی خاموش در تابوت

 دروغ گوی خفته در رحم مادر

 دروغ گوی زنده ی آدم نما

 دروغ گوی آراسته به جامه ی ابریشمین

دروغ گوی ژنده پوش

 دروغ گوی سپید پوش

 دروغ گویی سبز پوش

 دروغ گوی مشکین پوش

  و هزاران دروغ دیگر...

 ولی حقیقیت این است که دروغ ، دروغ است و فرقی هم ندارد که بزرگ باشد یا کوچک خاموش باشد یا زنده سپید باشد یا سیاه ابریشمی باشد یا سبز خفته در تابوت باشد یا خفته در رحم مادر،

دروغ دروغ است و زشت ترین چهره ی ست که خداوند خلق کرده

مواظب باشید که زشت ترین انسان روی کره ی زمین نباشید همین.....

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:58 توسط artistun|

عاشقان سرشکسته گذشتند، شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان شکسته گذشتند، خسته

بر اسبان تشریح، و لته های بی رنگ غروری نگونسار بر نیزه های شان.

تو را چه سود فخر به فلک بر  فروختن هنگامی که

هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها

 به داس سخن گفته ای.

آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زند

چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی 

فغان! که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسپیان  باز می آمدند.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،

که مادران سیاهپوش

ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ

هنوز از سجاده ها

                        سر بر نداشته اند.

http://avazak.ir/gallery/albums/userpics/10001/Avazak_ir-Love177.jpg

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 2:45 توسط artistun|

این جا

آنقدر شاعرانه دروغ می گویند

و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند

که نمیدانم

در این سرزمین

با اینهمه فریب

چگونه ست که دلم هنوز

خواب باران را دوست دارد!!!


http://avazak.ir/gallery/albums/userpics/10001/Photo-Skin_ir-Love441.jpg

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 1:34 توسط artistun|



دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و در این بن بست كج و پیچ سرما
آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی ست
آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
آنك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 3:9 توسط artistun|

سلاخـــی می گریست

به قناری کوچکی دلباخته بود ...



نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 2:33 توسط artistun|

زندگی بین این همه آدم های احمق چقد سخت است

آدم هایی که بر هیچ بر پوچ پای می فشارند

گام در مرداب نهاده اند و پا فشاری می کنند

تا زمین این مرداب هر چه بیشتر آنها را فرو بلعد

اینان همچون استفراغ زمینند در قلمرو زمان و دمل چرکین و متعفنی بر پیشانی روزگار

ای مرداب نفرین شده

                               ببلعشان فرو ببرشان

تا مگر زمین از نحسی وجود پلیدشان رهایی یابد

آزاد شود آزاد گردد

            و غسل تعمید کند

                             تا مگر پاک گردد...شاید... شاید...            

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 19:25 توسط artistun|

تو بزرگی         تو بزرگی           تو بزرگی...

همین و دیگر هیچ ... پر از هیچی تو

کسی که عشق را به سخره می گیرد

و جوانه ی کوچک بی دفاعی را تازیانه می زند

با سکوت و با بیرحمی     زیر چتر آسمانی بارانی

تو بزرگی       تو بزرگی          تو بزرگ...

همین و دیگر هیچ

                          تو بزرگی

پشت این پنجره ها جز هیچ بزرگ هیچ نیست

                         این بود زندگی؟

                                       این بود؟

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 19:15 توسط artistun|

تو این دنیای بی رنگی با آدمای خاکستری...

خاکستری...؟؟؟!!! ه نه

هزار رنگ که مثل کرم خاکی تو هم میلولن

من متولد شدم

تولدم م ب ا ر ...؟؟؟

میگن همه ی ما از خاکیم نمیدونم شاید همینه وجه اشتراکمون با کرما

کاش هنوزم همون خاک بودیم ولی پاک...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 13:38 توسط artistun|


آخرين مطالب
» پشت دریا شهری است...
» و این منم ...
» رگبار
» انگار قلبم...
» ایستاده بر بلندی
» LIAR
» نفرین دوزخ
» خواب باران
» خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
» و اما...

Design By : mihanfa