پشت دریا شهری است
كه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان مینگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
قایقی خواهم ساخت...
و این منم زنی تنها زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد میآید
عشق را مدفون خواهم کرد زیر رگبار ثانیه ها تو را پنهان خواهم کرد در کوچه پس کوچه های این قلب شکافته چه خوب است که شکافتن دلم این همه بی صدا بود ای هسته های پر تلاطم، سکوت انفجار را از قلب گداخته ی من بیاموزید
تنها ایستاده ام بر بلندی نسیم بر موهایم می وزد بر تنم دست میکشد به چشمهایم میدود و نمیگذارد تا اشک از شکوه لحظه هایم کم کند خورشید غروب میکند و تو پایین تپه ای به راه رفتن ات نگاه میکنم حواست به من نیست مرا نمیبینی و لبخند میزنی و به عشق فکر میکنی به گلهای سرخ به عطر خوش رازقی به شعر به واژه های عاشقانه به پری قصه هایت که چون عروسکی زیباست و میتوانی موهایش را شانه کنی گونه هایش را ببوسی و هروقت دلت خواست دست و پایش را بکنی و این ور و آن ور بیندازی
دروغ گوی بزرگ دروغ گوی کوچک دروغ گوی خاموش در تابوت دروغ گوی خفته در رحم مادر دروغ گوی زنده ی آدم نما دروغ گوی آراسته به جامه ی ابریشمین دروغ گوی ژنده پوش دروغ گوی سپید پوش دروغ گویی سبز پوش دروغ گوی مشکین پوش و هزاران دروغ دیگر... ولی حقیقیت این است که دروغ ، دروغ است و فرقی هم ندارد که
بزرگ باشد یا کوچک خاموش باشد یا زنده سپید باشد یا سیاه ابریشمی باشد یا
سبز خفته در تابوت باشد یا خفته در رحم مادر، دروغ دروغ است و زشت ترین چهره ی ست که خداوند خلق کرده مواظب باشید که زشت ترین انسان روی کره ی زمین نباشید همین.....
عاشقان سرشکسته گذشتند، شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند، خسته بر اسبان تشریح، و لته های بی رنگ غروری نگونسار بر نیزه های شان.
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که
هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زند
چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی
فغان! که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاهپوش
ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نداشته اند.
آدم هایی که بر هیچ بر پوچ پای می فشارند گام در مرداب نهاده اند و پا فشاری می کنند تا زمین این مرداب هر چه بیشتر آنها را فرو بلعد اینان همچون استفراغ زمینند در قلمرو زمان و دمل چرکین و متعفنی بر پیشانی روزگار ای مرداب نفرین شده ببلعشان فرو ببرشان تا مگر زمین از نحسی وجود پلیدشان رهایی یابد آزاد شود آزاد گردد و غسل تعمید کند تا مگر پاک گردد...شاید... شاید... همین و دیگر هیچ ... پر از هیچی تو کسی که عشق را به سخره می گیرد و جوانه ی کوچک بی دفاعی را تازیانه می زند با سکوت و با بیرحمی زیر چتر آسمانی بارانی تو بزرگی تو بزرگی تو بزرگ... همین و دیگر هیچ تو بزرگی پشت این پنجره ها جز هیچ بزرگ هیچ نیست این بود زندگی؟ این بود؟ تو این دنیای بی رنگی با آدمای خاکستری... خاکستری...؟؟؟!!! ه نه هزار رنگ که مثل کرم خاکی تو هم میلولن من متولد شدم تولدم م ب ا ر ...؟؟؟ میگن همه ی ما از خاکیم نمیدونم شاید همینه وجه اشتراکمون با کرما کاش هنوزم همون خاک بودیم ولی پاک...
پشت دریا شهری است...
قایقی باید ساخت ...

در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
ادامه مطلب


انگار قلبم سودای تپشی نو در سر دارد...
انگار...
عشق بر در میکوبد...
استخوان هایی بی جان در تابوت می جنبند...
کودکی پای افزار بر زمین می ساید...
انگار قلبم...




دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
| Design By : mihanfa |




